بدون عنوان
سلام رادوین مامان دیروز برای مامان جون (مادر شوهرم) ناهار مهمون اومده بود. پایین بودیم وقتی مامان جون باشه دیگه سمت من نمیای فقط بغل مامان جون میره هر وقت شیر بخوای میای خودتو به من می چسبونی . بابایی گفت تا مهمونها نیومدن بیا بریم باغ امیر رضا دوست بابایی چاغاله خوری . منم شما رو گذاشتم پیش مامان جون رفتیم کلی چاغاله چیدیمو خوردیم . باغ هم سر سبز شده بود خیلی خوشگل بود من در حال چاغاله کندن خیلی خوش گذشت بعد اومدیم خونه مهمونها اومده بودن ناهار رو خوردیم ...









